º°”خاطرات دخترک دانشجو`”°º
دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین...تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین
وییییییییییییی ویییییییییییی انشاا...زیر سایه ی حق عمر با عزت و سلامت کنیییییییی بچه ها ی کوچیکو میبینم با شادی میپرن اینور اونور و به سمت اتوبوسا یا ماشین پدر مادراشون فرار میکنن و میخندن. خلاصه ه ه ه ه میرم جلوتر میبینم دخترای دبیرستانی با اون سن کمشون فکر میکنن چقد بزرگن. احساس میکنم یه دنیا خسته ام . انگار همیشه خودم باید واس کارام تصمیم بگیرم و اگه اون تصمیم خدا ی نکرده اشتباه باشه دوور از جون بدبخت میشم. کسی نیس حتی باش مشورت کنم. احساس میکنم خیلی زود بود واسم که مسئولیتای بزرگی روو شونم باشه! هیییییی بگذریم! ----------------------------------- یکی از دوستای دوران مدرسم همونی که گفتم خیلییییییی ریزه میزست و از اینجا رفته و عقد کرده. یادتونه؟؟ (توو پست هفته چهارم شهریور سال گذشته). یه چند روزی میشه هویجوری باز برگشته اینجا(البته باز میره)! هنوز عروسی نکرده چون همسرش سربازی میره یه ۱ماهی مونده تموم کنه. تابستون امسال انشاا...قراره عروسی کنه! خلاصه دیروز واسم یهوویی بعد از ۳سال زنگید. اصلا" باورم نشد ما از دوران ابتدایی همکلاسی بودیم. خلاصه کلی خوش و بش دخمل شلوغی هم بود(شلوغ بامزه و مودب البته). خلاصه از همسرش واسم گفت از خونواده ی همسرش دلش از بعضی فامیلا ی همسرش خیلی پر بود. خداییش تعریف که میکرد دخترای فامیل همسرش معلوم بود خیلی حسادت و فوضولی میکردن. نشست دردو دل کردن. میگفت فامیلاش خیلی عصبیم کردن. بهم گفت بعد از یه سال و نیم عقد کردن هم درست نیس الان بکشم کنار چون پسره خوبه فامیلاشن که... خلاصه خیلیییییییی دلش گرفته بود. بخورده باش صحبت کردم آروم بشه. خداییش هم نمیدونستم چی بگم! چون آدم حسود دوروبر انسان باشن زندگیشو خدای نکرده به تباهی میکشن(دیدم که میگم!) دلم واسش خیلییی سوخت. حتی بهش گفتم چرا با این همه عجله عقد کردی؟؟ گفت اصلا" دست خودم نبود دیدم بهم میگن پسره میره سربازی و طرف میترسه از دستش بری خلاصه ه ه ه ه اینکه انشاا...که موفق و خوشبخت شه. خیلیییی دختر گلیه! نمیدونم چرا اما اصلا" دل اینو ندارم که ببینم کسی رو که میشناسم خدای نکرده خدااااای نکرده بدبخت شه!!!
پ.ن.۱: اگه اشتباهی چیزی توو این پست داشتم زیاد جدی نگیرید تند تند نوشتم و اصلا" نخوندمش پ.ن.۲: این چند وقت که نبودم امتحانای میان ترمم بود. تازه امروز تمومیدم.شکر خدا خوب بودن! پ.ن.۳: یه چیزی میخواستم بگم ولی یادم رفت! پ.ن.۴: همتون خیلییییییییی گلید چطور اون همه نگاه پر از محبت منو نمیبینه! شاید میبینه اما واسش مهم نیس! حالم بدجور گرفت وقتی دلم بهم گفت شاید منو نمیخواد...
پ.ن.۱: امتحان میان ترممون نه این هفته هفته ی آینده انشاا...شروع میشه! پ.ن.۲: دیروز از طرف دانشگاه رفتیم شهر بازی! پ.ن.۳: هفته ی بعد خبراییه!!! پ.ن.۴: .... .... .
بعدا" اضافه شده: وییییییییی وییییییییی ایمروز ۱۷ نوامبر تفلدمههههههههههههههه واقعا" هیچکدومتون نیدونستید؟؟ امروز صبح کلاس زبان داشتم . استادمو(همون به درد نخوره خلاصه نشستم برگمو نگاه کردم دیدم یه جا خط زده زیر کلمه ای که نوشتم! نوشته بودم Inner body parts " نفهمیدم کجاش اشتباهه!!! بلد شدم رفتم پیشش من: ببخشید استاد این مشکلش چیه که خط زدید زیرش؟ چکارش باید کنم؟ استاد: (با صدای بلند) مشکلش همه چیه! ( میدونید حرفشو با خنده گفت انگار داره مسخرم میکنه!) من ( قیافم شده بود): استاد: خب کدوم کلمه رو میگی؟؟ (خو مرد حسابی تو که نمیدونی من کدوم کلمه رو میگم چرا مسخرم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ من: اینا این کلمه! استاد: خب حالا inner body parts یعنی چی؟؟؟ من: استاد این کلمه یعنی اعضای داخلی بدن مثل: کلیه. کبد. روده و .... (بابا دیدم این خیلیییییییی شوته!!!!! استاد: (حالا که کم اورد) گفت خب توو یه N گذاشتی دیگه. رفتم نشستم سر جام. نارا حت بودم وقتی صندلی رو کشیدم عقب که بشینم گفتم مردیکه بی فرهنگ! اصلا" ادب و فرهنگ صحبت کردن نداره! حنان: اینم چش بود هی بلند بلند میحرفید میگفت اینجوری اونجوری؟؟ من: هیچی بابا نشسته مسخره میکنه! حنان: چرااااا؟؟ من: نمیدونم چه مر...بود حنان: اصلا" درست نیس کارش. من: خو این که حوصله ی جواب دادن به سوالامونو نداره. چرا میگه ازش سوال بپرسیم؟؟ وقتی داشتیم مینوشتیم حنان دید خیلی ناراحتم. حنان: فوفولی الان پا میشم میرم باهاش میحرفم. من: نمیخواد بعد جبهه گیری کنه علیهمون این ترمو بندازتمون. حنان: نه! غلط کرده/ باید آداب معاشرت یاد بگیره و برخوردشو با دانش آموز درست کنه! من: نه نمیخواد. حنان: خب فوفولی شاید خواسته شوخی کنه! من: با کنف کردن من!!! بعد هویجوری که داشتیم مینوشتیم دیدم بچه ها میرن ازش سوال میکنن مثه آدم جوابشونو میده. مونده بودم چرا واس من انقد قیافه میگرفت!!! میدونید مشکل من این نیس چون مسخره کرده ناراحت شدم و اینا. مشکل من اینه وقتی میری با نهایت احترام با کسی صحبت میکنی یا سوالی میپرسی باید باید اونم با احترام جواب بده! من وقتی به کسی احترام میذارم توقع دارم با احترام جوابمو بده! بله دیگه اینجوریه نه مثه خودشون وحشی نیستم و بزرگتر کوچیکتری حالیمه باید بزنن توو سرم!!!
ایمروز ۴ آذر تفلد "آقا علی" نویسنده ی وبلاگ "تلنگری بر روح " هستش
(یکی از بچه های گل و قدیمی وبلاگمه
)
تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک![]()



![]()
![]()
![]()
دختر کوچیکی رو میبینم که پدرش کیفشو گرفته و در حالی که به سمت ماشین حرکت میکنن صحبت میکنن و میخندن. سمت چپ رو نگاه میکنم میبینم مادری دست انداخته دور گردن پسر کوچیکش و پسرش داره از مدرسه واس مامانش تعریف میکنه! مامانشم با لبخندی به حرفای پسرش گوش میده.
همون لحظه لبخند به لبام میشینه چقد این بچه ها شادن و پدر مادرشون بهشون توجه میکنن.
همون لحظه هم اشک توو چشام جمع میشه چون منم یه زمانی از مدرسه که میومدم وقتی سر حال بودم از مدرسه واس مامانم تعریف میکردم اما حالا حتی کسی نیس بهش بگم مثلا" امروز چقد دانشگاه خسته کننده بود!
هییی چه دورانی بود یادش بخیر اما معلمامون به درد نمیخوردن. فقط ۲-۳ تاشون خوب بودن
همیشه حالمونو میگرفتن.
وقتی از مدرسه میومدیم بیرون در حال گریه کردن بودیم و تنها دلیلی که میخندیدیم و خوشحال بودیم این بود که از دستشون راحت میشدیم و قیافشونو تا فردا نمیدیدیم.![]()
بعضیاشون موهاشونو از جلو روسریشون کلییییی بیرون ریختن و با یه ناز و... راه میرن و مردم رو نگاه میکنن که نگووو
بعد پسرای دبیرستانی روو میبینم که اومدم دم در مدرسه دخترونه ایستادن و کلییی این موهاشونو جینگولی کردن تا فقط دخترارو نگاه کنن و دخترا هم نگاشون کنن.
میخندم میگم واییی چه دنیایی دارن واس خودشون.
دوران ما هم همینطور بود ولی نمیدونم چرا احساس میکنم اینا بچه ترن!!
شاید بخاطر اینه که الان دارم به حرکتاشون توجه میکنم!
نمیدونم!![]()
خلاصه از این حرفا...دوستم هم گفت پدرم پسره رو خیلییی دوست داره پسره هم خیلی دوستم داره
بچه ی خوبیم هست واس همین دیگه قبول کردم. گفت شب قبل از اینکه عقد کنم همش داشتم گریه میکردم آخه همچی خیلی زود تموم میشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
حنان و ۲تا دیگه از دوستام امروز میان ترم داشتن نتونستن دیروز بامون بیان.
فقط من و مریم رفتیم!
وییییییییییییی ویییییییی کلییییییییی خوش گذشت!
جای تک تکتون خالی.
همش از این بازیا میرفتیم که مرگتو میاره جلو چشت
اما امروز حنان کلیییییی ناراحت شد از اینکه من دیروز بهش نگفتم با مریم میرم. من فکر کردم مریم بهش گفته!
اگه گفتید چیییییییییی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) برگه ها ی "اس ای" که یهش داده بودیم و تصحیح کرده بود و بهمون پس داد تا ورژن آخرشو بنویسیم. سر کلاس بهمون گفت بشینید غلتاتونو درست کنید و اگه سوالی از غلط گیریم داشتید بیایید بپرسید.
/ بله استاد. اما اگه ممکنه میشه بگید چرا اشتباهه؟؟؟ (بابا خیر سرم میخوام درستش کنم!!!! ده بنال جوابمو بده!!!!!!
)
/ انگار داشت واس یکی قیافه میگرفت! خدا میدونه کی!)![]()
![]()
)
(خب یعنی نمیتونستی همون اول بگی؟؟باید با من یکی به دو میکردی؟؟
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حاضرم نمره ازم کم شه اما عمرا" دیگه ازش سوالی بپرسم!
اگه واقعا" سوالی داشتم میرم از استاد ترم قبلم میپرسم.
بهش میگم این طرز جواب دادن سوال نیس.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این چه طور شوخی کردنیه؟؟
/ حنان تو خودت میدونی من با کسایی که نمیشناسم جدی و مودب برخورد میکنم! چه برسه اینکه طرف بخواد با من همچین شوخی کنه؟؟![]()
ووووولا
| Design By : Night Skin |


